گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیج نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:می آید،من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد.و سرانجام گنجیشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لب هایش دوختن.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:((با من بگو از آن چه که در سنگینی سینه توست))

گنجشک گفت:لانه ی کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی هایم بود.تو همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی؟لانه ی محقرم کجای دنیا رو گرفته بود؟وسنگینی بغض راه گلویش را بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت.فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:((ماری در راه لانه ات بود.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آن گاه تو از کمین مار پر گشودی))

گنجشک در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت:((و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی!))

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگهان چیزی درونش فرو ریخت و های های گریه اش ملکوت را پر کرد...

/ 21 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هم نفس

سلام و درودم به شما روز بخیر با کمال میل لینک شدید![گل]

niloofar

سلام __۰♥۰♥_____♥۰♥۰,*-:¦:-* _۰♥۰۰۰۰♥___♥۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ۰♥۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ___۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _____۰♥۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _______۰♥۰,*-:¦:-* _____۰,*-:¦:-* ____*-:¦:-*_____۰♥۰♥____♥۰♥۰ __*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰♥___♥۰۰۰♥۰ _*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰♥۰ _*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ __*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ ____*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ ______*-:¦:-*_____۰♥۰۰۰♥۰ _________*-:¦:-*____۰♥۰ ______________,*-:¦:-* ___۰♥۰♥_____♥۰♥۰,*-:¦:-* _۰♥۰۰۰۰♥___♥۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ۰♥۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ___۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _____۰♥۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _______۰♥۰,*-:¦:-* _____۰,*-:¦:-* ____*-:¦:-*_____۰♥۰♥____♥۰♥۰ __*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰♥___♥۰۰۰♥۰ _*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰♥۰ _*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ __*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ ____*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ __

niloofar

سلام __۰♥۰♥_____♥۰♥۰,*-:¦:-* _۰♥۰۰۰۰♥___♥۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ۰♥۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ___۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _____۰♥۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _______۰♥۰,*-:¦:-* _____۰,*-:¦:-* ____*-:¦:-*_____۰♥۰♥____♥۰♥۰ __*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰♥___♥۰۰۰♥۰ _*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰♥۰ _*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ __*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ ____*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ ______*-:¦:-*_____۰♥۰۰۰♥۰ _________*-:¦:-*____۰♥۰ ______________,*-:¦:-* ___۰♥۰♥_____♥۰♥۰,*-:¦:-* _۰♥۰۰۰۰♥___♥۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ۰♥۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ___۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _____۰♥۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _______۰♥۰,*-:¦:-* _____۰,*-:¦:-* ____*-:¦:-*_____۰♥۰♥____♥۰♥۰ __*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰♥___♥۰۰۰♥۰ _*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰♥۰ _*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ __*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ ____*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ __

elmira

تو که نمی آیی… تاج و تختی… برای خودش به هم میزند…. دل تنگـــــــــــی…!!!

مهدخت

قصّه از جایی شروع شد که ترا یافتم و به شب خندیدم و دل آرام گرفت! قبل ِ تو قصّه که هیچ ، هر چه که بود فقــیر ِ اتّفاق بود!

مریم

درشهربودم،دیدم هرکس بدنبال چیزی میگردد،یکی بدنبال پول،یکی بدنبال چهره ای دلکش،یکی بدنبال چشمان هرزه گرد،یکی نان، یکی بدنبال اتوبوس!! اما دریغ…هیچکس دنبال خدانبود.

مهدخت

دلم گم كرده راهش را چشمانم نگاهش را شبيه اسماني كه شبي گم كرده ماهش را.