تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٥ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر در به در

نه در آغوشم نه در نفس هایم نه در دلم

که در گلوی منی

بغض کرده ای

و مرا

هر لحظه

نزدیکتر میکنی

...به انفجار درونم

 

شب که میرسد

کتاب دلم را ورق می زنم

و روزهای بی تو بودن را

شماره می کنم

ای کاش مثل قاصدک

عاشق بودی

و احوال دلم را

می پرسیدی

 

باران از چشمت افتاد

باد شکل تنت

پاییز را پشت در گذاشت

کفش های رفتنت

....جفت سفر بود

 

نگاهم را،

 

تا انتهای افق ها ی دور پرواز میدهم

شاید،آنجا

نشانی از تو بیایم...