تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٦ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر در به در

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیج نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:می آید،من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد.و سرانجام گنجیشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لب هایش دوختن.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:((با من بگو از آن چه که در سنگینی سینه توست))

گنجشک گفت:لانه ی کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی هایم بود.تو همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی؟لانه ی محقرم کجای دنیا رو گرفته بود؟وسنگینی بغض راه گلویش را بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت.فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:((ماری در راه لانه ات بود.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آن گاه تو از کمین مار پر گشودی))

گنجشک در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت:((و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی!))

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگهان چیزی درونش فرو ریخت و های های گریه اش ملکوت را پر کرد...