تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٩ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر در به در

روزی دخترکی که در خانواده ای بسیار فقیر زندگی می کرد از خواهرش پرسید مادرمان کجاست؟
خواهر بزرگش پاسخ داد که مادر در بهشت است؛ دخترک نمی دانست که مادر آنها به دلیل کار زیاد و بیماری صعب العلاج، چشم از جهان فرو بسته بود.
کریسمس نزدیک بود و دخترک مدام در مقابل ویترین یک فروشگاه کفش زنانه لوکس می ایستاد و به یک جفت کفش طلایی خیره می شد. قیمت کفش ۵۰ دلار بود و دخترک افسوس می خورد که نمی تواند کفش را بخرد. 

کریسمس فرا رسید و پدر دو دختر که در معدن کار می کرد مبلغ ۴۰ دلار را برای هر کدام از بچه ها کنار گذاشت تا این که در هنگام تحویل سال به آنها داد. دخترک بسیار آشفته شد و فردای آن روز سریع کیف و کفش قدیمی اش را به بازار کالا های دست دوم برد و آن را با هر زحمتی که بود به قیمت ۱۰ دلار فروخت؛ سپس فورا به سمت کفش فروشی دوید و کفش طلایی را خرید. در حالی که کفش را به دست داشت، پدر و خواهرش را راضی کرد تا او را تا اداره پست همراهی کنند. وقتی به اداره پست رسیدند، دخترک به مأمور پست گفت که لطفاً این کفش را به بهشت بفرستید. مأمور پست و خانواده دختر سخت تعجب کردند؛ مأمور با لبخند گفت که برای چه کسی ارسال کنم؟ دخترک گفت که خواهرم گفته مادرم در بهشت است من هم برایش کفش خریدم تا در بهشت آن را بپوشد و در آنجا با پای برهنه راه نرود، آخر همیشه پای مادرم تاول داشت.




تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٦ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر در به در

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیج نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:می آید،من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه می دارد.و سرانجام گنجیشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لب هایش دوختن.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:((با من بگو از آن چه که در سنگینی سینه توست))

گنجشک گفت:لانه ی کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی هایم بود.تو همان را هم از من گرفتی.این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی؟لانه ی محقرم کجای دنیا رو گرفته بود؟وسنگینی بغض راه گلویش را بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت.فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:((ماری در راه لانه ات بود.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آن گاه تو از کمین مار پر گشودی))

گنجشک در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت:((و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی!))

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگهان چیزی درونش فرو ریخت و های های گریه اش ملکوت را پر کرد...



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٤ | ۳:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر در به در

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری که سزاوار تر است را انتخاب نماید. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید به شدت غمگین شد چون دختر او به طور مخفیانه عاشق شاهزاده بود. دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتی داری و نه خیلی زیبایی.
دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید..
شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم هر کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ملکه آینده چین می شود. دختر پیرزن هم دانه ای را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد. دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند اما بی نتیجه بود و گلی نروئید. بالاخره روز ملاقات فرا رسید. دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هم هر کدام گل بسیار زیبائی به رنگ ها و شکل های مختلف در گلدان های خود داشتند.
لحظه موعود فرا رسید..
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.
شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور می کند: گل صداقت.
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و امکان نداشت گلی از آن سبز شود!



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢۳ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر در به در

عادت کردیم وقتی در خانه فیلم می بینیم،تمام که شد و به تیتراژ رسید دستگاه رو خاموش می کنیم.یا اگه در سینما باشیم سالن را ترک می کنیم.ما در زندگی مان هم هیچ وقت کسانی که زحمت های اصلی را برایمان می کشند نمی بینیم،ما فقط کسانی را دوست داریم که برای مان نقش بازی می کنند.

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢۳ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر در به در

مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود!
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که منو به خونه ببره خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه؟
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت مامان تو فقط یک چشم داره! فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم. کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…
بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمیمیری؟
اون هیچ جوابی نداد….
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم!

 

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم، اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی…
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو..
وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر! سرش داد زدم: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟ گم شو از اینجا! همین حالا! اون به آرامی جواب داد: اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد.

یک روز یک دعوتنامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی. همسایه ها گفتن که اون مرده! اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که بدن به من:

ای عزیزترین پسرم،
من همیشه به فکر تو بوده ام..
منو ببخش که به خونت اومدم و بچه ها تو ترسوندم!
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا.. ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم!
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم!
آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی به عنوان یک مادر نمییتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم؛
بنابراین مال خودم رو دادم به تو.. برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه..
با همه عشق و علاقه من به تو،
مادرت



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٢ | ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر در به در

با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم یک شکلات گذاشتم توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد . دید که مرا می شناسد . خندیدم . گفت : « دوستیم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا کجا ؟» گفتم :« دوستی که تا ندارد » گفت :«تا مرگ» خندیدم و گفتم :«من که گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم که تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا که همه دوباره زنده می شود ، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم .» خندیدم و گفتم :«تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار . اصلأ یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلأ تا نمی گذارم » نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نمی کرد .می دانستم . او می خواست حتمأ دوستی مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمی فهمید .

 

گفت : «بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شکلات . هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو و یکی مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»   هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه می کردیم . یعنی که دوستیم . دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم . می گفت :«شکمو ! تو دوست شکمویی هستی » و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ . می گفتم «بخورش» می گفت :«تمام می شود. می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماند»   صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها ، آن وقت چه کار می کنی؟» گفت :«مواظبشان هستم » می گفت «می خواهم تا موقعی که دوست هستیم » و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستی که تا ندارد.»

یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظی کند . می خواهد برود آن دور دورها . می گوید «می روم ، اما زود برمی گردم» . من می دانم ، می رود و بر نمی گردد .یادش رفت به من شکلات بدهد . من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم «این برای خوردن» یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :«این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت» . یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش . هر دو را خورد . خندیدم . می دانستم دوستی من «تا» ندارد . مثل همیشه . خوب شد همه شکلات هایم را خوردم . اما او هیچ کدامشان را نخورد . حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟؟




تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٩ | ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر در به در



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٩ | ۱:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر در به در



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱۸ | ٧:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر در به در

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتن. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوست دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”

روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی!




تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱۸ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر در به در

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می‌زد؟ بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»
قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست‌شناسان می‌دانند ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش‌ مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 




تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱۸ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر در به در

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا
مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ….ا
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت
تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت
پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم اینها خراش های عشق مادرم هستن .



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٧ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر در به در

1-وقتی چلچله ها برایت آواز می خوانند فرصتی به کلاغ نده تا برایت قارقار کند.

2-اگر شیری درنده در مقابلت باشد بهتر از آن است که سگی خاینی پشت سرت باشد.

3-همیشه هستند کسانی که نمی خواهند پرواز تو را ببینند،تو به پرواز فکر کن نه به آنها.

4-قوی کسی است که نه منتظر می ماند خوشبختش کنند نه اجازه می دهد بدبختش کنند.

5-باد می وزد.میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی،هم آسیاب بادی.تصمیم با توست.

6-مثل ساحل باش تا مثل دریا بیقرار تو باشند.

7-مثل بادبادک باش با اینکه می داند زندگیش فقط به یک نخ نازک وصل است...ولی باز هم در آسمان می رقصد و می خندد.

8-زمستان بی درنگ خواهد آمد.سعی کنید در یابید که وقتی زمستان فرا می رسد،چه باید بکنید.می توانید اسکی بروید،به جای آنکه یخ بزنید.

9-پرواز کن آن گونه که می خواهی وگرنه پروازت می دهند آنگونه که می خواهند...

10-سعی نکن متفاوت باشی.فقط خوب باش.خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوت هست.

منتظر نظرهای خوبتون هستمبه من زنگ بزن

 

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٥ | ٢:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر در به در

بهترین ماشین ایرانی پرایدتعجب
گرچه گاهی قاتل جانی پراید!شیطان


بینمت اکنون به هرجا و مکانمتفکر
جانشین خوب پیکانی پرایدآخ


بسکه محکم هستی و سفت و قویخنده
مثل تانک جنگ میمانی پراید قهقهه

چشم بی پولان همه بر روی توعینک
چون که امید فقیرانی پرایدخیال باطل


اغنیا سوی فراری می روندچشم
درد ماها را تو درمانی پرایداوه


هر کجا باشد ژیان یا که رنوخجالت
توی آنجا مثل سلطانی پرایددلقک


دارد اکنون اصغری و آتقیکلافه
مریم و مش مهدی و مانی پرایدکلافه


یا که دارد بندری و ساوه ایاز خود راضی
سیستانی و خراسانی پرایداز خود راضی


گر که از مادرزنت سیری هنوزنیشخند
هدیه اش کن بی پشیمانی پرایدهورا


من خجالت می کشم از وصف توخجالت
بسکه داری حسن پنهانی پرایدقهقهه

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٥ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر در به در

نه در آغوشم نه در نفس هایم نه در دلم

که در گلوی منی

بغض کرده ای

و مرا

هر لحظه

نزدیکتر میکنی

...به انفجار درونم

 

شب که میرسد

کتاب دلم را ورق می زنم

و روزهای بی تو بودن را

شماره می کنم

ای کاش مثل قاصدک

عاشق بودی

و احوال دلم را

می پرسیدی

 

باران از چشمت افتاد

باد شکل تنت

پاییز را پشت در گذاشت

کفش های رفتنت

....جفت سفر بود

 

نگاهم را،

 

تا انتهای افق ها ی دور پرواز میدهم

شاید،آنجا

نشانی از تو بیایم...



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱۳ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : امیر در به در

جالب ترین عکسها از کتاب گینس



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٧ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : امیر در به در

قدرت عادت

داستان مربوط یه منطقه ای قطبی ست که زمستان ان جاتقریبا نه ماه طول میکشد و سه ماه دیگر سال نیز بارانی است.

ارتباط این دهکده ی کوچک از مسیری به سمت روستای دیگری کیلومترها راه است وبرای آگاه ساختن افراد در مسیر تابلویی وجود دارد که روی ان این جمله به چشم میخورد:

((مراقب باشید کدام راه را انتخاب می کنید چون تاچهل کیلومتر در این مسیر خواهید بود))

اگر این چنین اخطار و هشداری را در مورد عادات لاینفک مسیر زندگی تان به شما دهند،آیا تعجب نمی کنید؟

مراقب باشید به چه چیزی عادت میکنید،شاید تا چهل سال دیگر آن عادت گریبان گیر شما شود.

شاید ادامه دادن به کاری که انجام میدهید آسان باشد اما برای پیشرفت در جاده ی زندگی باید الگوهای رفتاری و کرداری نامطلوب گذشته را رها کرد.چنانچه آن ها را رها نکنید و به جای آن به هدف خود نپردازید برایتان گران تمام خواهد شد.

خوشحال میشم نظر بزازینبه من زنگ بزن